تبليغاتX
فانوس خیس عشق تو بلای دل درویش منست...بیگانه نمی شود مگر خویش منست...خواهم سفری کنم زغم بگریزم...منزل منزل غم تو در پیش منست
 

در این خشکسالی

        که زمین تشنگی را فریاد می زند

                      کجاست بارانی تا جانها زنده گردند

در این آسمان ابری و افکنده از غبار

      که دیدن را از ما ربوده است

             کجاست آذرخشی که ما را بینایی دهد

چه آمده است بر این جانها !؟

که رو به کویرند

و از دریا استغاثه نمی کنند.

چه غریب شده اند آدمها

با نمازی که بارانی می کند دلها را !!

و آه از این همه غربت.

+ نوشته شده توسط فانوس در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:17 |

اگر در راهی که می روی ، غم را همراهت نیافتی

باید راه دیگر بجویی

که راه عشق را با بلا آمیخته اند

از کوره عشق بی درد و رنج ، طلا نخواهی یا فت

آنچه در بازار عشق حراج کرده اند ، مس است که رنگی از طلا دارد

اکسیر عشق را در کوی و برزن نفروشند

که جان دادن باید

+ نوشته شده توسط فانوس در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:22 |