تبليغاتX
فانوس خیس عشق تو بلای دل درویش منست...بیگانه نمی شود مگر خویش منست...خواهم سفری کنم زغم بگریزم...منزل منزل غم تو در پیش منست

در كوي خرابات جز مهجوري و خون دل نيافتم

              كه هر چه يافتم از خرقه آلوده خويش است.

شرمم باد!

كه طاير گلشن قدس بودم

           و شرح فراق را خود بر دل نگاشتم.

و اين قصه ي غريبانه را هر شبان بر خود مويه مي كنم

كه كراني در آن نمی بینم.

+ نوشته شده توسط فانوس در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 13:42 |

با یادی از مرحوم دکتر قیصر امین پور

انکار

از تمام راز و رمز های عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود

ولی...

  راستی

  دلم

       که می شود!

فردا

دیروز

ما زندگی را

به بازی گرفتیم

امروز،او

مارا...

فردا؟

رباعی

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟

هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

با این همه....

اما

با اين همه

تقصير من نبود

که با اين همه...

با اين همه اميد قبولي

در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!

تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود

که من

بد شدم!

روحش شاد

+ نوشته شده توسط فانوس در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 18:37 |