
یاد دارم شبی پر ستاره را
که قاصدک دلم را سوار بر نسیم رها کردم
و چه زود ستاندم آه خویش را
در این سرای غربت و روزگار آرزوها
گم کرده ایم شب را و ستارگانش را
قاصدکها را فراموش کرده ایم
نسیم دیریست صورتمان را نمی نوازد
و خسته از هوای شرجی
مانده در راهیم

چشمانم را می بندم
و چشم دلم را می گشایم رو به آسمان
که غروب آرزوها را باید در طلوع خورشید جستجو کرد
+ نوشته شده توسط فانوس در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت
14:24 |


