تبليغاتX
فانوس خیس عشق تو بلای دل درویش منست...بیگانه نمی شود مگر خویش منست...خواهم سفری کنم زغم بگریزم...منزل منزل غم تو در پیش منست

دستم را بگیر

رهایم کن از سایه های خودم ،

                                          پروردگارا،

                                 از ویرانی و سردرگمی روزگارم .

چرا که شب است و زائر تو نابینا.

دستم را بگیر.

رهایم کن از ناامیدی.

با شعله های خود چراغ بی فروغ اندوهم را لمس کن.

نیروی خسته ام را بیدار کن.

مگذار که با شمارش شکست های خود عقب بمانم .

بگذار جاده در هر قدم ، ترانه ی " زندگی " را برایم بخواند.

چرا که شب تاریک است و زائر تو نابینا.

 برگرفته از کتاب قلب خدا نیایش های رابیند رانات تاگور

+ نوشته شده توسط فانوس در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 17:45 |