در این دنیای وانفسا که آدمها تنها خود را نظاره گرند
گم کرده ام زندگی را و مانده ام در نیستی
دیگر هیچ رنگی مرا شادمان نمی کند
و همه چیز سیاه و خاکستری است
در این دورنگی ها گویی محکومم
محکوم به حبس
حبسی همیشگی
از بندی به بندی دیگر
دیگر رهایی را نمی فهمم
و معنای پرواز را نمی دانم
دلقکی شده ام که خود می گرید

آه دل تنگم
دل تنگ
دل تنگ اذانی که مرا به سپیدی بخواند
گویی دیگر گوشم نیز ، شنیدن نمی داند
+ نوشته شده توسط فانوس در جمعه هجدهم آذر 1384 و ساعت
1:30 |


