تبليغاتX
فانوس خیس عشق تو بلای دل درویش منست...بیگانه نمی شود مگر خویش منست...خواهم سفری کنم زغم بگریزم...منزل منزل غم تو در پیش منست

در این دنیای وانفسا که آدمها تنها خود را نظاره گرند

 گم کرده ام زندگی را و مانده ام در نیستی

دیگر هیچ رنگی مرا شادمان نمی کند

و همه چیز سیاه و خاکستری است

 

در این دورنگی ها گویی محکومم

 محکوم به حبس

 حبسی همیشگی

 از بندی به بندی دیگر

 

دیگر رهایی را نمی فهمم

و معنای پرواز را نمی دانم

دلقکی شده ام که خود می گرید 

آه دل تنگم

دل تنگ

دل تنگ اذانی که مرا به سپیدی بخواند

گویی دیگر گوشم نیز ، شنیدن نمی داند

+ نوشته شده توسط فانوس در جمعه هجدهم آذر 1384 و ساعت 1:30 |