گفتم مانده ام در راهی پر از سنگلاخ و رفتن نمی توانم
گفت من هستم همیشه ،
و تو را خواهم برد سوار بر ابر
دل خوش کردم و راهی شدم
اکنون مانده ام با پایی پر آبله
نه ماندن می توانم و نه رفتن
آفتابی نمی بینم
و آیا می توان در ظلمات سفر کرد؟
روحم مرده است بی آن که کسی بداند
گوشی مرا نمی شنود
در هیاهوی ناگفته ها ، گرفتار آمده ام

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از ضمیر من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست




