

دیوان شمس تبریزی

در جشن بالماسکه ايي دعوت شده ام اما ، من ماسکي از چهره خودمو زدم ، همه جا رو دودي فرا گرفته
ومن در جستجويش هستم که ناگهان صداي پايي مي شنوم خيلي آشناست مي گم خودشه،دلم هُري
ميريزه برمي گردم به سمتش،مي بينم ماسکي داره از چهره دختري که سبزِ سبزه،بهش نزديک
مي شم اما ترديد منو بر مي گردونه که مي بينم صدا از يه طرف ديگه اس ايندفعه مي گم اين ديگه
خودشه با سرعت به طرفش مي رم دستمو دراز مي کنم اما اون بر مي گرده دلم مي گيره،مي گم
شايد اون نيست ، اگه اون بود اين کارو نمي کرد مطمئنم ؟؟!!! نااميدانه گوشه ايي مي ايستم که يکي
طرفم مياد منو دعوت به همراهي مي کنه صداش شبيه صدای اون نيست اما قد و قامتش چرا... يه
چراغ اميدي در دلم روشن ميشه چند قدمي با هم راه می ریم که باز اون صداي آشنارو مي شنوم که از
داخل سالن مياد، بعد از چند لحظه ترديد ازش خدا حافظي مي کنم و به طرف سالن مي رم ، اونقدر
همهمه است که صدارو گم مي کنم ، انگاري همه دارن فرياد مي زنن .
سردر گم شدم نمي تونم روي پاي خودم بايستم ،مي افتم زمين سرمو که بالا میارم همه دارن بهم
نزديک مي شن و بهم مي خندن .وحشت تمام وجودمو می گیره به سختي از جام بلند مي شم و از
سالن دورمي شم .....
به ديوار دودي و خرابی گوشه حياط تکيه دادم و در میان دود سیگار جمعیت رو نگاه می کنم و در این
فکرم که آیا خودش میاد پیشم بدون ماسک؟!
فانوس خیس
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
برداشت شما از اين نوشته من چيه؟

هر روز دلتنگ تر از دیروز ، نظاره می کنم طلوع و غروب خورشید را
شاید غروب دل من بار دیگر طلوع یابد
و اگر نیاید خود را به غروب تن خواهم سپرد
************
دلم را دیریست سپرده ام به باد ، شاید بیابم او را بار دیگر...
اما باد دلم را برده است به ناکجا آبادی که خسته از گردباد است و همیشه بارانی است
************
مانده ام از روزگار خویش
از فراق و مستی خویش
در آتشکده ام اما جستن و رستن نمی خواهم
فانوس خیس
"دیدار آخر ما بود ؛
- بدرود -
گفتی و بی تکان دستی
یا نگاه و لبخندی به پشت سر
رفتی
حتا به دو جویبار کوچکی که بدرقه ات می کرد
ننگریستی
من اما در تاریکای کوچه به های های گریستم "*

همه جا بن بست است
و گویی ظلمات به پایان نخواهد رسید
من در میان شب
من در میان دود
من در میان رود
گم شده ام
--------------------------
پ-ن:* محمد علی حضرتی - طرح از استاد روشنک
خلوت مستان
بيــــدل كجـــا رود، به كه گو يد نياز خويش؟ با ناكسان چگونه كند فاش، راز خويش؟
با عــــــــاقلانِ بىخبر از ســــوز عاشقى نتــوان درى گشود ز سوز و گداز خويش
مست صهباى تو مىباشم و اندر هوسم غـــــرق دريـــــــاى وصال توام و در طلبم پرتو نور چو خورشيد تو اندر همه جااست جستجو در حـــرم و بتكده ؟! اندر عجبم هيچ دانى كه ز هجران تو حالم چون شد؟ جگــرم، خون و دلم، خون و سرشكم، خون شد لب شيــــــرين تو اى مىزده، فرهادم كرد جــــانم از هر دو جهان، رسته شد و مجنون شد تار و پـــودم به هوا رفت و توانم بگسست تــــــا به تار ســــــر زلف تــــــــو، دلم مفتون شد درد خـــــــواهم، دوا نمىخــــــواهم غصّـــه خواهـــم، نوا نمىخواهم من جفــــــــايت به جــــان خـــريدارم از تـــو تـــرك جفــــا، نمىخواهم از تــــو جــــــانا، جفا وفـــــــــا باشد پس دگـــر، مـــن وفا نمىخواهم تو "صفــــــا"ى منـــــى و "مروه" من "مــــروه" را بـا "صفا" نمىخواهم در حلقــــــه درويش، نــــــــديديـــــم صفـــــايى در صــــومعــــــــــــــه، از او نشنيديم ندايــــى در مــــــدرسه، از دوست نخـــــــــوانديم كتابى در مــــــــاذنه، از يار نديديــــــم صدايـــــــــى در جمـــــع كتب، هيچ حجـــــــابى نـــــــدريديم در درس صحف، راه نبـــــرديــــــم به جــــايــى در بتكـــــده، عمــــــــرى به بطـــالت گــذرانديم در جمع حـــــريفــــــان نــــه دوايـى و نه دائى در جـــــرگه عشــــــــّاق روم، بلكـــــــــه بيــابم از گلشن دلــــــدار نسيمـــــى، رد پــــــــايـــى اين ما و منى جمله ز عقل است و عقال است در خلوت مستان، نه منى هست و نه مايى كاش، از حلقه زلفت گرهى وا مىشد تا چون من زاهد دل گمشده رسوا می شد قطعاتی از اشعارامام راحل رحمه الله علیه
یک داستان کوتاه
با این که قول داده بود اما نتونست ...
برای فرار از غم ، سیگاری روشن کرد شاید بتونه با دودش غم دلشو دود کنه ، اما نشد
به این خاطر دوباره کبریتی افروخت و ... و باز هم ...
وقتی به سوختن سیگار نگاه می کرد به خودش می گفت کاش می شد غم دل رو هم آتیش زد ،
اما می دونست هر چی دل بیشتر بسوزه درد و المش بیشتره
اینبار بی اختیار دستشو به طرف جیبش برد و پاکت سیگارو در آورد و دوباره...
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک گشتی جاودانه
فانوس خیس

امشبم گذشت و کسی سکوت رو نشکست...
امشبم گذشت و کسی ما رو نکشت...
---------------
عکس از محمد طاهریان