|
فانوس خیس من هم چنان از طوفان های نابهنگام ، بی فروغ است. چه باید کرد که قلم روزگار این گونه بر من نبشته است. هُرم گرمای تابستان، مرا به صبر می خواند که پاییز در راه است، خِش خِش برگ های خشکیده ی وجودم، آواز سر می دهند که بارش رحمت الهی در پیش است و سرمای زمستان مرا به رویش جوانه ها دعوت می کند. این سان می گذرد فصل ها بر من. روزی این قصیده به پایان می رسد و نمی دانم در آخرین مصرع ، آیا روشنایی، فانوسم را در بر خواهد گرفت... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:27 توسط فانوس
|
|
||
|
حق را بر نیزه کردند، دستان حق را بریدند و یارانش را بر غل و زنجیر کردند دریغا که هنوز حق را بر نیزه های رنگانگ دنیا طلبی به تیغ می کشند دستان حق از زندگی بریده می شود و یارانش را به سخره می گیرند ای وای از لقمه های گلوگیر دهر گویی هنوز ابا عبدالله(ع) در نینوا تنهاست و فریاد سر می دهد که " آیا کسی نیست که مرا یاری دهد" صحرای بلا به وسعت تاریخ است در این دنیای بی خبری با مرکب عشق رو به کربلا باید رفت که خورشید حق تنها از کربلا طلوع می کند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:59 توسط فانوس
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:5 توسط فانوس
|
|
||
|
آوای سکوت را خواهی شنید اگر دل بسپاری... چه سکوتها که گوش فلک را می خراشند ، و چه کلامها که صدای خاموشند. من کلام را در سکوت می جویم و سکوت را در سکوت ، که هیاهوی خاموش فراوان است و کلام جان اندک. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:19 توسط فانوس
|
|
||
|
شب های سرد را بی نور مهتاب فروغی نیست. و مهتاب وام دار آفتاب است . باید مهتاب در مدار دل بچرخد ، و دل در گرد آفتاب. نه مهتاب را شاید که که دل را در کسوف آفتاب تاریک کند . و نه دل را شاید که بی مهتاب ماند. بر مرکب این منظومه می توان در کهکشان هستی سو به ابدیت رفت ابدیتی که سرشار از نور است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط فانوس
|
|
||